محمد ابراهيم آيتى

449

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

معطّل سلمى » كه براى كارى از همراهى با لشكر بازمانده بود بر من گذر كرد ، چون مرا ديد ، بالاى سر من ايستاد و ( چون پيش از نزول آيهء حجاب مرا ديده بود ) مرا شناخت و گفت : إنّا للّه و إنّا إليه راجعون [ 1 ] ، همسر رسول خدا است كه تنها مانده است ، سپس گفت : خداى تو را رحمت كند ، چرا عقب مانده‌اى ؟ اما من به وى پاسخ ندادم . سپس شترى را نزديك آورد و گفت : سوار شو و خود دور تر ايستاد ، سوار شدم ، آنگاه ( صفوان ) نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد ، اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه باخبر شدند ، تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم ، دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنج شد ، اما من به خدا قسم بىخبر بودم ، سپس به مدينه رسيديم و چيزى نگذشت كه سخت بيمار شدم و با آن كه رسول خدا و پدر و مادرم از بهتانى كه نسبت به من گفته بودند با خبر بودند به من چيزى نمىگفتند ، امّا مىفهميدم كه رسول خدا نسبت به من لطف و محبت سابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مىشدم ، بسيار تفقّد و دلجوئى مىكرد ، در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نمىداد و هرگاه نزد من مىآمد ، از مادرم [ 2 ] كه مشغول پرستارى من بود مىپرسيد كه بيمار شما چطور است ؟ و بيش از اين احوال پرسى نمىكرد ، تا آنجا كه روزى گفتم : اى رسول خدا ! كاش مرا اذن مىدادى كه به خانهء مادرم مىرفتم و مرا همان جا پرستارى مىكرد ، گفت : مانعى ندارد . پس به خانهء مادرم رفتم و از آنچه مردم گفته بودند به كلّى بىخبر بودم ، تا اين كه پس از متجاوز از بيست روز بهبود يافتم و شبى با أمّ مسطح : دختر « أبى رهم بن مطّلب بن عبد مناف » ( كه مادرش : دختر صخر بن عامر ، خالهء أبى بكر بود ) براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت : خدا

--> [ 1 ] - در مقام تعجب گفته شده است ، يعنى : ما از آن خداونديم و به سوى او رجوع مىكنيم . م . [ 2 ] - أمّ رومان : زينب : دختر عبد دهمان ( از قبيلهء بنى فراس بن غنم بن مالك بن كنانه ) .